مرد ماهیگیر ...
در سکوت تیره رنگ نیمه شب
نور یک فانوس سو سو می زند
آسمان صاف است و دریا مهربان
مرد ماهیگیر پارو می زند
ماه از برج بلند آسمان
نقره می پاشد حریر آب را
آسمان در سینه پهناورش
قاب می گیرد گل مهتاب را
در میان قایقی ،جاشوی پیر
می رود تا دور دست آبها
چشمهای خسته اش را همچنان
دور می دارد زشهر خوابها
خسته دل ،اندوهگین ،پارو زنان
مرد جاشو رو به دریا می کند
شروه ای جانسوز می خواند زدرد
با شب تاریک نجوا می کند :
((کاش می شد پر زماهی تور من
آه اگر امشب خدا یاری کند
بخت ، این بخت سیاه تیره رنگ
من ماهیگیر را یاری کند
من همین فردا برای ((ماندنی ))
جفت کفشی ،ژاکتی نو می خرم
سینه پهلو کرده ((فاطو ))دخترم
صبح فاطو را به دکتر می برم
چادری گلرنگ و پر نقش و نگار
هدیه می گیرم به ((زینو )) همسرم
((ماندنی )) را می فشارم در بغل
بوسه می پاشم بر روی دخترم ))
باز شب طی می شد و جاشوی پیر
درد دل می کرد با تاریک شب
ماه کم کم بی صدا پا می کشید
از میان کوچه های باریک شب
باز هم مثل همیشه صبح شد
تور ماهیگیر ما کاری نکرد
بخت ، این بخت سیاه تیره رنگ
مرد ماهیگیر را یاری نکرد
باز شرم و باز دستان تهی
باز صبح و ساحل چشم انتظار
مرد ماهیگیر پارو می زند
رو به سوی بندر امیدوار
شعر از علی هوشمند - ۱۳۶۸